تبليغاتX
عشــــــــق شــــــــــــــــــــــکلاتی



عشــــــــق شــــــــــــــــــــــکلاتی

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
فقـــــــــــــــــط تو
بــــــــــه سلام

نماز وروضه هاتون قبول باشه

التماس دعـــــــــــــــــــــــــــــــا از همتون

                         

             از چند نفر پرسیدند خدا تو افرینش از چه مداد رنگی

                             بیشتر استفاده کرده؟

              اولی گفت:ابی..چون تمومه اسمون ودریاها ابیه

                دومی گفت:سبز ..چون تمومه جنگلاسبزه

                سومي گفت: قرمز.. چون خونه همه قرمزه

                چهارمی گفت سیاهه.. کاملا بی دلیل!!!

                    اما یکی گفت سفیده سفید!!!!

             همه نگاه كردن ديدن خدا به اون چشم نداده  

 

          

 


دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ..

 

 شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و

 

 چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را

 

  می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد .

 

 با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم .

 

 دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه

 

 دهد .

 

 

 کسی چون تو ...!

 

 

تو میروی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی

تو،یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست

                               

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک

تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های

کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می

کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

يا حق


نويسنده: هســــــــــــــتی مورخ: 86/07/14 در ساعت: 10:50 بعد از ظهر
|+|
مي دوني ؟
فقط به خاطر تو نفس ميكشم آذينم

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
-
سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد

-
سلام
,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید

-
خوبی ؟

سرشو بالا و پایین کرد
-
اوهوممم

-
تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
-
نههه ... اوناشن .. دوستام
...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن

خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
-
پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب

بازی
.
سرشو به چپ و راست تکون داد

-
نه , من ازونا بزرگترم

ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت
:
-
شما نمی رین بازی ؟

اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
-
من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد

-
نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین
,
خیلی
...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم

-
دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد
,
-
ناراحتتون کردم ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-
نه ... اصلا , صداشون کن

از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت
:
-
بچه ها .. بیان

بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و

از روی تاب پریدن پایین

-
راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
-
من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن

آهو
...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن

-
سلام .. سلام

جوابشونو دادم
:
-
سلام

پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید
:
-
این آقا دوستته آهو جون ؟

آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
-
این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده
, ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد
)
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود

آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
-
باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین
...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
-
و تو ..؟

آهو لبخند زد ,
-
من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد
.
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن
!
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟

-
ما باید بریم .
به خودم اومدم
,
-
کجا ؟

مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :

♥ دوستت دارم آذينم ♥
-
اون جا

آهو خندید و گفت
:
-
ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن

-
اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم
:
-
خدا ..خدا چه شکلیه ؟

و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد

بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم

***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
-
تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر

عشق آمد و خيمه زد به صحراي دلم ... اي واي دلـــمآه زندگــــــی

 

 

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

♥ميپرستمت آذين♥


نويسنده: هســــــــــــــتی مورخ: 86/05/16 در ساعت: 1:36 بعد از ظهر
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie